نوامبر 26, 2009 بدست zolaledez
گمارده ي كدام سلطاني
كه بي رحمانه، دست هايت از خرابه ي روحم خراج مي گيرند
كدام مداد را به چشم هايت كشيده اي؟
كه گستاخانه
ادعاي خود مختاري ي نگاه ات
اقدام به نقض بيت هاي حافظ مي كنند، و هر چه بگويم ات
«كه سلطان نخواهد خراج از خراب»
بيهوده است…
باران ببارد يا نبارد
مرا چه سود؟
كه در قفس، پا برهنه نمي توان دويد
گمارده ي كدام سلطاني
و پيش از اين
صلت كدام قصيده ي شاملو بودي؟
غروب باشد يا دم صبح
چه تفاوت مي كند؟
سماع موذن زاده ي اردبيلي را
اذان فيروزه اي مسجد گِلي را
مرا كه سال هاست
«ايمان آورده ام به آغاز فصل سرد»
گمارده ي كدام سلطاني…
ميثم خالديان دزفولي
يك بعد از ظهر پاييز
ارسال شده در Uncategorized | 6 دیدگاه »
اکتبر 10, 2009 بدست zolaledez
با هم که راه می رویم
دست هایم را در جیب ام می گذارم
و سوت می زنم
از روی تفنن
به آسمان هم نگاه می کنم گاهی
اما تو
خونی را می بینی که از آن سوی پیراهن ام تراوش کرده
و روی سنگ فرش
جا می ماند
می گویم:
مرا ببخش اگر زخمی ام، عزیزم…
سکوت می کنی
سوت می زنم
مهر 88
ارسال شده در Uncategorized | 10 دیدگاه »
آگوست 21, 2009 بدست zolaledez
به استراحت نیاز دارم. به لبخند. ماهیچه های گونه ام در فرم غم انگیزی خشک شده اند. برای یک ماه به سفر می روم. به شرق. کسی منتظر من است. کسی که حرف هایم را باور می کند. صداقت ام را به سخره نمی گیرد. ایمان ام را اهانت نمی کند. اشتباه ام را می بخشد. لبخند را کادو می کند، و به فکرهای ِجهنمی یِ غم انگیزم هدیه می دهد. بعد من روی ماه اش را می بوسم، و با شرم به زمین خیره می شوم.
کسی منتظر من است. کسی که من را بده کار خودش نمی داند، با این که هستم. نه مثل بقیه که با لحن طلب کارانه با من سخن می گویند، با این که نیستم. به میهمانی کسی می روم. شاید هم طوری شد که ماندم. عزیزی که نوشته ام را می خوانی. دعایم کن. دوست ندارم بر گردم.
به استراحت نیاز دارم، کسی منتظر من است، و رمضان حرف آخر من است.
خدا نگهدار
میثم خالدیان دزفولی
یک ام رمضان
ارسال شده در Uncategorized | 23 دیدگاه »
آگوست 17, 2009 بدست zolaledez
ای کاش اهل شراب بودم
یا افیون
یا آتش به جان سیگاری می کشیدم
مسکنی نیست
که این درد ها رهایم نمی کنند
نامردها
رهایم نمی کنند
این روزها با دو دست می فشرم روی سینه ام
قرآن را
آن جا که شی ِسرخی می تپد در خون
آرام می شوم – کمی – .
ای کاش اهل شراب بودم
یا افیون
یا تو پیشم بودی
فرشته…
26/5/88
ارسال شده در Uncategorized | 6 دیدگاه »
آگوست 10, 2009 بدست zolaledez
قاصدکی در اتاق من

و یک غزل در اتاق من
آتش به جان ِ نقره ای ِ باغ های سیاه
می زد، کسی که بود چون کلاغ های سیاه
در امتداد ِ این مسیرهای ِ غار سرشت
مردی گم است و گور، گرم ِ داغ های سیاه
این تیره های برق، مثل نخل های جنوب
خرما نمی دهند، با چراغ های سیاه
بر باد می رود، امید ِ اسب های ِ سفید
در بیشه، که پر است از الاغ های سیاه
ما را برای ِ تفرقه در رنگ ها زده اند
آن پنجه- داس های ِ سرخ ِ زاغ های سیاه
میثم خالدیان دزفولی
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
آگوست 4, 2009 بدست zolaledez
خورشید، سورنا را دوست دارد
خورشید دختری است با چهره ای دخترانه و معمولی، که روحی زیبا دارد. او در حالی 29 ساله می شود که، چهار سالی است عاشق سورنا شده. چهار سال است که برای او نامه های عاشقانه می نویسد، بی آن که بداند، کجا آن ها را پست کند. خورشید سورنا را گم کرده است. با این حال حتا ذره ای از علاقه اش کم نشده و هر روز را با خاطرات، و امید برگشت دوباره ی سورنا به پایان می رساند. خورشید می گوید:« شب ها به این امید می خوابم که، سورنا به خوابم بیاید». شدت علاقه ی این دختر به حدی است که شماره تلفن های ِ پسرهای ِ همشهری ِ سورنا را می گیرد و با آن ها ارتباط بر قرار می کند، شاید خبری از گم شده اش بیابد.
خورشید از معدود دخترهای روزگار ماست، که اگر پسری عاشق چنین دختری شد، ارزش اش را دارد، تمام زندگی و وجودش را فدایش کند. خورشید به من می گوید: « نگران چین وچروک هایی است که گذر زمان زیر چشم های او گذاشته»، و فکر می کند شاید این قضیه سورنا را ناراحت بکند.
وقتی حرف های این دخترک عاشق را می شنوم، تمام پلشتی ها و غم های روزگار را حقیر می بینم. خواهش می کنم شما دوست عزیزی که وبلاگ مرا می خوانی، اگر از سورنا خبر داری اطلاع بده
حالا که دارم این متن را تایپ می کنم، ترانه ی “Ehsas jdeed” از Nancy را گوش می دهم. غمگین ام. می دانم این غم، خیلی از نرمال ِ تمام بیست و شش سالی که زندگی کرده ام بیشتر است. به خاطر جریانات اخیر مریض شده ام. حالت تهوع و سردرد ِشدید برایم عادی شده.
خیلی دوست دارم خورشید همین روزها سورنا را پیدا کند.
خدایا، چرا این قدر نامهربانی می کنی؟ نمی دانم بایست به که قسمت بدهم تا اوضاع زمین را درست کنی؟ امام زمان خوب است؟ کس دیگری را نمی شناسم، که همه ی ادیان او را قبول داشته باشند. می گویند همین جمعه تولدش است. درصد اطمینان اش بالاست. نسبت به بقیه ی آفریده ها.
پروردگارا، تو را به مهدی، سوشیانس(سوشیانت؟) موعود، عیسی بن خودش، قسم می دهم، تو اجازه نده ما زمینی ها به این راحتی همدیگر را بکشیم…
ارسال شده در Uncategorized | 8 دیدگاه »
جولای 26, 2009 بدست zolaledez
می بینی عباس
مسئله، دست های تو بود
دست هایی که برای بیعت دادی و
هیچ گاه
پس نگرفتی
حالا هم حکایت همان حکایت است
ببین
آنان که دستت را انداختند
امروز دستمان انداختند
می دانی عباس
پاشنه ی آشیل من ولایت بود
به دست های ما نگاه کن
نه این که ندانند تو اسفندیار نیستی
اما
این همیشه اهریمن نیست که
چشم ها را هدف می گیرد
آه، که پاشنه ی آشیل من و لایت بود
ببین
که دست دارم
و
نمی دهم
همواره نام علی دست ها را رو می کند
دست هایی که
پشت پرده اند
من نیز دستِ دلم رو شد
اندکی دیگر
دست به قلم
دست ام را قلم می کنند عباس
زیرا حسین من
چیزی اضافه نداشت
این دست ها چه می کنند…
میثم خالدیان دزفولی
5 مرداد 1388
ارسال شده در Uncategorized | 7 دیدگاه »
جولای 22, 2009 بدست zolaledez
خدایا
خوب می دانم همیشه به وبلاگ ام می آیی و نوشته هایم را می خوانی. اصلن من برای تو است که می نویسم. اگر چه پاک و پالوده نیستم. ولی برای توست اگر این روزها قفسه ی سینه ام درد می کند. گاهی برای او هم بود، اما خودت که می دانی او رفت. این بار برای همیشه و شاید هم تو باعث شدی که او برود. بایست فکرش را می کردم همان اندازه که می بخشی نا گذیر… به هرحال خودت می دانی. دیگر به من ربطی ندارد. دری نبود که نکوفتم. آستانه ای نبود که فرود نیامدم. آن روز- متروی صادقیه بود- که پرسیدم از او من را چگونه می بیند، گفت: “دیشب ماهواره فیلم داش آکل را پخش کرد”. صدایش در گوشم می پیچد. ماهواره که ندارم ولی خطی از صادق هدایت نمانده که بارها نخوانده باشم. به هر حال دیگر خودت میدانی. دیگر به من ربطی ندارد. دوست دارم کسی را بغل کنم. کسی که بداند هزار بار گریه کردن از یک بار بغض کردن به مراتب آسان تر است. بغل ام می کنی؟
خدایا، آفریننده ی من
این روزها دیگر فقط به خاطر توست. اگر تنهایی را بیشتر دوست دارم. اگر بارها بالش ام تر می شود، بعد آن روی بالش را می کنم و دوباره تر می شود وباز… خدایا این ها را دارم برای تو می نویسم. این روزها بد جور توجه مرا به خودت جلب می کنی. خسته ام، خسته. پروردگارا تو که خسته نمی شوی. تو که قلب ات تیغ نمی کشد. تو که حس نمی کنی تکه ای چوب توی گلویت گیر کرده. من ولی کسی را می خواهم که سرم را روی سینه اش بگذارم. من طاقت ام کم شده. کم آورده ام. آدم ها بوی بدی می دهند. برای من نگو که نه، نگو که آدم ها خوبند که من گوش نمی دهم. ببخشید گستاخ شده ام، اما من فعلن تو را می خواهم که بغل ام کنی. به من چه جسم نیستی. مرا روح کن. لذت می بری که حالا هم دارم گریه می کنم. من فکر می کنم لذت می بری. اما به خودت سوگند که من لذت نمی برم. رحم کن. بگذار عینک ام را در بیاورم و گونه ام را به سینه ات بچسبانم. خدایا اگر چه احمقانه حرف می زنم ولی… ولی تو بغل ام کن و بگو بس کن پسر.
ای خدای یگانه
ای خدای زردشت و موسی و عیسی و محمد. چرا همیشه عده ای، معبد می سوزانند؟ آتش کده و بتخانه و کلیسا و کنیسه و خانقاه، حالا هم که مسجد…ای خدای خمینی و کارتر، شرق و غرب، احمدی نژاد و موسوی، خورشید روز و خفاش شب، مارکس وگاندی. ای خالق شاعران و نقاشان و موسیقی دانان. ای خدای خامنه ای و بوش، ای پدید آورنده ی لبخند و گریه، ای خدای محمد و مصطفی و ساسان و فرشته و سارا، و ای خدای این همه آدم. ای خدای شیطان پرستان. زیرکان و احمق ها. که چه؟ ای صاحب بگهود گیتا. ای پروردگار قاتلان عالم، خُب، دیدم همه را که چه؟ چرا مرا آتش نمی زنی بروم پی کارم؟ خودت شاهدی که اگر احدی را دوست داشتم برای خاطر تو بود. اگر نمی گذارم کودکی پرنده ای را بیازارد برای خاطر توست. وگر نه باکی نداشتم که… باک دارم. خیلی هم می ترسم. از بس که دوستت دارم. سر به کدام دیوار بکوبم، جز دیوار تو؟ از این پس دل به که بسپارم. اگر بغل ام نکنی قهر می کنم. گریه می کنم، اشک هایم را می بینی؟ به تو که می رسم، پُتک می خورد روی سر غرورم. به من که می رسی، جز اندوه در چهره ام چیزی می بینی؟ خدایا، کم- پیدا شده ای ؟ کسی از تو سخن نمی گوید. آن هایی هم که می گویند، دو حالت دارند. اول این که خوب بلد نیستند از تو حرف بزنند(مثل من)، دوم آن که تمام دنیا دشنه می شوند به گرده یشان. خدای من، عزیز دل ام، دوستت دارم. می دانم که هستی. حس ات می کنم ولی کم است. دوست دارم بغل ام کنی. می شود آیا سرانگشتان ات را به صورت ام بکشی تا اشک های گرم ام یخ ببندند؟ بغل ام می کنی؟ بغل ام کن. یالا، زود باش…
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گریه دیگه بهم نمی آد
بیا منو بِبر، نوازش ام کـــــن
دل ام، آغوش بی دغدغه می خواد
میثم خالدیان دزفولی
مرداد 1387
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
ژوئن 26, 2009 بدست zolaledez
نه تنها روسری ِ ساتن ات را دوست دارند
سر انگشتان ِ لرزان ام، تن ات را دوست دارند
نگاه ام مَرد و دست ام مَرد و احساس ام چو آتش
تمام ویژگی های زن ات را دوست دارند
کلاه ام، عینک ام، شال ام و گیتارم، فرشته
شیارِ راه راه ِ دامن ات را دوست دارند
بماند این که باران، برف، مِه، نَخ، نیز سوزن
شدیدا دکمه ی پیراهن ات را دوست دارند
فرشته ای فرشته، هیچ می دانی تو آیا
چرا این گونه اعضایم، تن ات را دوست دارند؟
نمی پرسی چرا این گونه عنصر های عالَم
تورا، این قلب ِ قلع و آهن ات را دوست دارند؟
به تقلید از من و دیوانگی هایم، از این است
اگر حتا نسیم ِ برزن ات را دوست دارند
میثم خالدیان دزفولی
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
ژوئن 15, 2009 بدست zolaledez
بار اول گفتند: قیافه اش
نه، نمی خورد به ریاستِ جم…(هورای حاظران)
محاسن ات سفید شد ای مرد
زدودنی نیست اما
معایب شان
تخت نشین تاج دار نبوده ای که ببینی چه دردی دارد
” شکستن”
اما من
بار دوم ، _ حمل اش_ گرده ام را شکست
پوسترهایت پاره
لوستر هاشان روشن
نقشه می چینند با اهریمن
هی، جان جد مادری ات سیاست صداقت را وا نِـــه…
نامردها، صداقت سیاسی دارند.
این خط آخر شعر نیست، دکتر
دوست ات دارم…
ارسال شده در Uncategorized | 5 دیدگاه »